تبليغاتX
♥ دختر جنوب ♥

♥ دختر جنوب ♥

♥♥♥♥♥♥♥♥

این داستان رو حتما بخونید و نظر بدین

only esteghlal & esteghlaly

استقلالي هاي گل خودشون رو نشون بدن

الان اسم چندتاشونو ميگم:

ستاره(جيگر خودمه)-ايتك(استقلاليش ميكنم)-نگار(طرفدار پر و پاقرص استقلال)-یاس(مهدیه جوون-دوستت دارم)-فاطیما خانوم(bia2rap)-عسل(دنيا دنيا دوسش دارم)ارزو...طرفدار ۳اتیشه استقلال....(از ۲اتیشه رد کرده)

 يكيشونم خودمم.

خدايي اخه كدوم ادم عاقلي مياد طرفدار علي(...) ميشه؟ها؟

به قول نگار:

ابي تر از انيم كه بي رنگ بميريم

                                ما شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

و به قول عسل:

خون تا ابد سرخ خواهد ماند

                                   البته درون رگ های ابی

و به قول خودم:

بيل و كلنگ و تيشه

                                         ابي برنده ميشه

و به قول ستاره:

پیروزی تو بشکه

                                        دنبال نون خشکه

 

استقلالي ها خودشونو نشون بدن...

 

فقط استقلال و استقلالي

 

                                    علي(...)(دايي(...)

only esteghlal & esteghlali

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب جعه آخر سال بود و بشرا به همراه دوستانش در مسير قبرستان در حركت بودند تا بر مزار آنان كه امسال عيد را در كنارشان نيستند فاتحه‌اي بخوانند. بشرا در ميانه راه از دختري جوان سخن گفت. دختري زيبا كه مرگ ناگهاني او نقطه ابهامي براي همه اطرافيانش ايجاد و نامزدش را براي هميشه داغدار كرده بود... گلچهره، آن زيبا روي مهربان را همه دوست مي‌داشتند، اما پسر خاله وي عاشقش بود. عاشق، و به هر طريق ممكن سر راهش قرار مي‌گرفت و به او ابراز علاقه مي‌كرد اما گلچهره همچنان بر پاسخ منفي خويش پافشاري و دائما به او تذكر مي‌داد كه بس كن، من فعلا تصميم ازدواج ندارم. ناگفته نماند كه گلچهره ذره‌اي احساس و انگيزه نسبت به پسرخاله‌اش در دل نداشت و از اين رو هرگز نمي‌توانست عشق يك‌سويه او را درك كند. با گذشت زمان، پسرخاله گلچهره به ثروت قابل ملاحظه‌اي دست پيدا كرد، او با خريدن جواهرات گران‌قيمت و يك دستگاه اتومبيل براي تولد گلچهره، در خيال خام خود تصميم داشت كه وي را تحت تاثير قرار داده تا شايد ذره‌اي از مهر خويش را در قلب او بنشاند اما جواب گلچهره حتي بعد از اين همه هدايا فقط نه بود نه! و هدايا را هم قبول نكرد.

به راستي كه حديث عشق حديث پيچيده‌اي است اما هرگز نمي‌تواند يك سويه باشد هرگز! گلچهره روي تخته سنگي نشست و از احساس خويش و اينكه چرا نمي‌تواند او را دوست داشته باشد سخن گفت اما پسرخاله‌اش نمي‌توانست اين موضوع را درك كند كه عشق را نمي‌توان ناخواسته از كسي انتظار داشت حتي اگر آن دختر، دختر خاله باشد! در آن غروب غم‌انگيز براي آخرين بار عشق را التماس كرد، اشك ريخت، غرورش را شكست، دوست داشتن را گدايي كرد، اما گلچهره با مهرباني گفت ديگر هرگز نمي‌خواهد راجع به اين موضوع حتي يك كلمه ديگر سخن بگويد و از روي تخته سنگ برخاست و آنجا را ترك كرد. پسرخاله گلچهره در اندوه خود غرق شد ساعت‌ها گريست، دست‌هايش را سوي آسمان بالا برد و گفت: اي خدا، مرا به زندگي بازگردان مرا اي به پايان رسانيده، آغاز گردان و كمكم كن تا شعله عشق او را در دل خاموش كنم، بتوانم او را فراموش كنم.

رفته رفت در كسب و كار ضعيف، و روز به روز به نقطه ورشكستگي نزديك مي‌شد. سيگار را با سيگار روشن مي‌كرد و از خواب و خوراك افتاده بود. هر كاري مي‌كرد، تا بلكه بتواند عشق گلچهره را فراموش كند اما نمي‌توانست. همه دوستانش او را تمسخر مي‌‌كردند و بر اين عقيده بودند كه وي ديوانه عشق دخترخاله شده است! اما او ديوانه نبود عاشق بود عاشق! گلچهره از دانشگاه فارغ‌التحصيل و در يك شركت خصوصي مشغول به كار و كسب درآمد شد. مديرعامل شركت، جواني خوش‌پوش و تحصيل‌كرده يك كشور اروپايي بود پس از مدت كوتاهي گلچهره عاشق آن جوان شد و مديرعامل بدون هيچ توجهي، علاقه گلچهره به خود را ناديده مي‌گرفت و نسبت به او بي‌تفاوت بود. زمان مي‌گذشت و گلچهره با سعي و تلاش خود موفق شد تا مديرعامل را تحت تاثير عشق خويش قرار داده و او نيز عاشق گلچهره شد تا جايي كه عشق و قصه دوست داشتن آنها در خانواده و فاميل پيچيد. سرانجام آنها با هم نامزد شدند و رفت و آمد فاميلي آغاز و پسرخاله گلچهره آنها را از نزديك مي‌ديد و غصه مي‌خورد تا اينكه نتوانست با حس حسادت خويش مقابله كند و به فكر نقشه‌اي شوم افتاد. عكس‌هايي از گلچهره در آلبوم خانوادگي‌شان بود برداشت و با عكس‌هاي مردهايي ناشناس هماهنگ و روي گوشي موبايل نامزد گلچهره فرستاد، سپس تمام خصوصيات اخلاقي گلچهره از جمله عادت قهوه خوردن او را در ساعت يك نيمه‌شب هر شب كه عادتي بسيار عجيب و خاص بود را براي نامزدش از طريق صداهاي مرداني ناشناس بازگو كرد و نامزد گلچهره تصميم نهايي و غيرمنطقي خويش را بدون تحقيق و بررسي عملي كرد...

گلچهره نامه‌اي را از نامزدش دريافت و بسيار متعجب شد. «با عشق گريه كن ولي كسي را به خاطر عشق گريه نينداز، با عشق بازي كن ولي كسي را با عشق بازي نده و بدان كه درد انسان از گرسنگي نيست. حلقه عشق دروغين تو را برايت فرستادم تا بداني كه ديگر در حلقه عشق دروغين و ساختگي تو اسير نيستم، حقوقت را نيز فرستادم تا بداني ديگر جايي در آن شركت براي تو و امثال تو نيست. دانستم در نگاه كسي كه پرواز را نمي‌فهمد هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر مي‌شوي و من نمي‌خواهم به چشم تو كه چيزي از پرواز عشق نمي‌فهمي يك شكست خورده حقير باشم خداحافظ براي هميشه!»

گلچهره پس از خواندن نامه بارها و بارها به شركت مراجعه كرد و به او تلفن زد اما نامزدش حاضر نبود حتي يك كلمه با او حرف بزند چه رسد به آنكه او را ملاقات كند! قلب گلچهره طاقت اين شكست و آبروريزي در فاميل را نداشت و بر اثر فشار شديد روحي در خانه و سپس در بيمارستان بستري شد. همه او را به چشم يك دختر خيانتكار مي‌نگريستند و سرانجام بر اثر ايست قلبي درگذشت. پسرخاله گلچهره بعد از مراسم خاكسپاري گلچهره به عذاب وجدان دچار و از كرده خويش بسيار پشيمان بود. او هرگز باور نمي‌كرد كه با اين شيطنت چه عواقبي در انتظار اوست. شب‌ها خواب گلچهره را مي‌ديد كه مي‌گفت هرگز او را نمي‌بخشد! به راستي گلچهره از كجا دانسته بود كه پسرخاله‌اش باعث بدبختي و بي‌آبرويي او شده است؟! خلاصه اينكه پسرخاله گلچهره براي آسوده شدن وجدان خويش تصميم گرفت كه نزد نامزد گلچهره رفته و حقيقت را بازگو كند. او آماده هرگونه اتفاقي براي بعد از آن اعتراف بود. بنابراين به سوي شركت حركت و در ميانه راه دائما احساس ندامت و پشيماني مي‌كرد. بالاخره داخل دفتر شركت شد و منشي به وي گفت كه تا دو ساعت ديگر آقاي مدير پرواز كرده و براي هميشه به خارج از ايران مي‌رود و در حال حاضر مديريت شركت را شخص ديگر به عهده گرفته است. پسرخاله گلچهره با سرعت هر چه تمام‌تر به سمت فرودگاه شتافت اما دقيقا لحظه‌اي قبل از رسيدن او به فرودگاه، هواپيما پرواز كرده و رفته بود...! پسرخاله گلچهره تا آخر عمر بايد نداي وجدان خويش را مبني بر ناداني خويش تحمل مي‌كرد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ...

کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد.

کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را

... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ...

بگذار اشکهایت جاری شوند ، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم .

عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز.

 اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...


آری آغاز دوست داشت زیباست *** هر چند پایان راه ناپیداست
              من دگر به پایان نیندیشم *** که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را
در كنار جويباري از غرل
با سرود آب مي خوانم تو را
شب به قصد كوچه بيرون مي روي
در شب مهتاب مي خوانم تو را
خستگي را مي تكانم از تنت
با زبان خواب مي خوانم تو را
با لباني كه عطش بو سيده است
با صداي آب مي خوانم تو را
عكس خاموشم كه تا پايان عمر
با دلي بي تاب مي خوانم تو را

 

 

 

مثل گذشته ها که پاییز بهانه ی آمدن و باز خواستنم بود برای پاییز نیامده ام!

رازی را فهمیده ام آخر...

 بین خودمان باشد نشنوند آنهایی که هنوز دل به پاییز رنگ رنگ عاشقا نه ها  بسته اند

میدانی چه شد...( یاس پیر سر کوچه برگهایش را به تاراج گذاشت که پاییز متولد شد )

باور کن...

فریبی ساده بیش نبود اینکه استوارترین پاییز به تمنای سبز بهار آمده است...!

آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم ...!؟
آمده ام که بمانم ...!

شاید که مسافری باز گشته باشد ..!

شاید که آئینه دل هنوز ترک بر نداشته باشد ...!

شاید که این بار انعکاس فریاد تو باشم ... سوار بر باد...!

هر چند که خوب می دانم نه بر سر دو راهی نه بر سر راه نه بر سر هیچ دری هیچ کس منتظرم نیست...

اما من باز آمده ام  نه به وسوسه ی پاییز...

 

 

 

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و

به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ

كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و

در آغوش خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،

و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه

مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو

توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،

با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه

دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  89/07/03ساعت 10:31 AM  توسط kiana  | 

عشق امروزی

عشقا شدن خیابونی تو جوبی  اول صبح تا آخر غروبی  کله صبح بعضی ها عاشق می شن تنگ غروب که میشه فارغ می شن  صبحونه میخورن میان تو کوچه   تا شب میگردن دنبال کلوچه  از اون کلوچه های خاص و مرغوب  همون کلوچه های واقعا خوب  عشق آدما رو سر کار میذاره  تا اینکه پیرشون رو در میاره  برین بگردین با پای پیاده   تو شهر ما نمونه هاش زیاده  آخر شب گرسنه توی کوچه   جوونه که مونده واسه کلوچه  من نمیگم که عاشقی دروغه  اما موافقم که کشک و دوغه  دنبال چیز تو کوچه ها نگردین  برین کار کنین اگه خیلی مردین ؟  دو شاخه وقتی عاسقه پریزه  والا دیگه عاشقی خیلی چیزه 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من خودم از زبون یه پسر شنیدم که گفت ماپسرا واسه رسیدن به هدفمون(....)یعنی بدست اوردن دختر باید زبون چرم و نرمی داسته باشیم و یاد داشته باشیم ماهرانه دروغ بگیم  اگه  با دروغ هامون (که مثل نوار ضبط شده میمونه)نتونیم دل یه دختر و ببریم که پسر نیستیم.اینو خود اون پسره گفت .دخترای عزیز وقتی خود پسرا دارن اعتراف میکنن چرا بازم خام حرفای صد من یه غازه اونا میشین؟؟؟؟؟


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين
مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و..
اجي     مجي    لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و  شيك   QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. 
   خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه  !!! 
پري چوب جادوييش و چرخوند و......... 
 اجي     مجي    لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان
 مردها موجودات ناسپاسي هستند
 ولي پريها.......
مونث هستند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

50 نکته برای اینکه به زن بودنت افتخار کنی

1_هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای سرت بری خواستگاری.کافیه فقط یه "بله" کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه. batting eyelashes

2_به سادگی اب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی.(روشش رو خود خانما بهتر می دونن.پس نیازی به نوشتن نیست)

3_لازم نیست صبح به صبح صورتتو اصلاح کنی.ماهی یه بارم کافیه.حالا از مناطق ناجور دیگه بگذریم!!!!!.

4_هیچ وقت از بوی گند زیربقل خودت عق نمی زنی.

5_مجبور نیستی وقت دستشویی رفتن زیر اواز بزنی که اهالی خونه، بقیه صداهای نافرم رو نشنون.

6_هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای عقدس خانم رو بفهمه.

7_خوب می تونی نقش بازی کنی.

8_انقدر زود همه چی رو می گیری که شش سال زودتر از اقایون به تکلیف می رسی. thumbs up

9_بزرگترین پوئن:خیالت از بابت سربازی راحته!.صد سال سیاهم که دانشگاه قبول نشی ککتم نمی گزه.

10_تو اماکن عمومی با خیال راحت می تونی جیغ و داد راه بندازی چون به هر حال کی وجودشو داره که رو یه دختر صداشو و احیانا خدایی نکرده دستشو بلند کنه؟!!.

11_در تاریخ جهان به زیرکی معروفی.

12_می تونی هزار بار هم فیلم رومئو و ژولیت رو ببینی و باز گریه کنی.

13_و مهم تر اینکه هیچ وقت از گریه کردنت خجالت نمی کشی.

14_یه چیز باحال:هم دامن می پوشی و هم شلوار!. smug

15_بهشتم که زیر پای امثال شماست.

16_بیشتر از اقایون عمر می کنی(از لحاظ علمی ثابت شده).

17_فقط تویی که می دونی بوی خاک بارون زده تو شبای پاییزی چه جوریه.

18_از قدیم گفتن:پشت هر مرد موفقی زنی باذکاوت بوده.

19_هیچ کی نمی دونه دقیقا تو فکرت چی می گذره؟ خود فروید، پدر روانشناسی جهان گفته:بزرگترین سوالی که هرگز پاسخ داده نشده و من هم هرگز پاسخ ان را نیافته ام این است که یک زن چه می خواهد؟.

20_چند تا از جنگ های بزرگ تاریخ جهان به خاطر عشق شدید مردها به جنس تو بوده.

21_این یکی دیگه کاملا مستنده:باهوش ترین انسان دنیا یک زنه!.

22_با اینکه ممکنه از جنس دوم بودنت ناراحت باشی ولی یادت بمونه که زنی، سال ها پیش با هوش و ذکاوتش یکی از مردان قدرتمند دنیا رو شکست داد(شکست شرم اور فیلیپ، پادشاه اسپانیا از الیزابت، ملکه انگلستان1533_1603)

23_نماد الهه عشق، زیبایی، جنگ و عقلانیت در یونان باستان به شکل زنه.

24_یادت باشه که خداوند، تمام جهان رو به خاطر برکت وجود یک زن افرید.(خانم فاطمه زهرا)

25_با اینکه از مردا ضعیف تری ولی لازم نیست صدتا کلاس کاراته و تکفاندو و از این جور چیزا بری...به یه چنگ و گیس کشی بسنده می کنی.

26_جورابات بوی پنیر کپک زده نمی ده.

27_با موهای پا و زیربغلت نمی شه کلاه گیس ساخت.(راستی این یه پوئن واسه اقایون نیست؟...)

28_می تونی در سکوت و فقط با طرز نگاهت حرف بزنی اگرچه شاید هیچ کدوم از اقایون معنیشو متوجه نشن.

29_سال ها پیش دختری 18 ساله فرماندهی ارتش فرانسه رو بر عهده گرفت و اسمش رو در تاریخ جهان ماندگار کرد(ژاندارک).

30_درهای کعبه تنها به روی یک زن باز شد.

31_سر ابوالهول مجسمه دانش و خرد به شکل زنه.

32_با قوس کمرت چه کارا که نمی تونی بکنی.....

33_خداوند در وجودت دستگاهی رو تعبیه کرده که هیچ مردی نداره و اگر به خاطر وجود اون نبود نسل بشریت تداوم پیدا نمی کرد.(اطلاع رسانی برای اون دسته از اقایونی که تو واحد تنظیم خانوادشون ضعیفن:اسم این دستگاه اعجاب انگیز رحمه).

34_واقعا تا حالا هیچ مردی شب ها به اسمون نگاه کرده؟.

35_عذر موجه زیاد داری.

36_هزار جور مدل خنده ،داری که هر کدوم رو یه موقع تحویل بقیه می دی.

37_توانایی صوتیت بالاست.(کدوم مردی بلده جیغ بنفش بکشه؟).

38_خیانت عشقی نمی تونی بکنی(علم روانشناسی به این نتیجه رسیده که زن ها هرگز نمی تونن دو مرد رو همزمان و به یک شکل و اندازه دوست داشته باشن اما مردها چرا).

39_شاید از طرز کار کامپیوتر یا تکنیک های فوتبال سر در نیاری ولی اگه یه  هفته طرف اشپزخونه نری اقایون حتما یه بلایی سرشون می یاد.(توضیح اینکه در چنین مواردی دو حالت وجود داره:1_اقایون خسیس از گشنگی می میرن 2_دست و دلبازاش که غذای حاضری خریدن واسشون خیالی نیست یا ورشکست می شن یا مسموم.)

40_دو هفته هم که حموم نری بوی ترشیدگی نمی دی.

41_هیچ وقت خودتو واسه این فکر که زیر لباس اقایون چه شکلی ممکنه باشه ازار نمی دی.

42_مجبور نیستی واسه اینکه یه نفر به خواهرت چپ نگاه کرده ،خون و خونریزی راه بندازی.نه اینکه رگ غیرت نداشته باشیا ! درواقع اپن مایندی(open minde).

43_بلدی چه طوری بدون اینکه زور بازویی لازم داشته باشی روی بقیه رو کم کنی.(با زبونت)

44_اگه زشت باشی(که خیلی کم چنین چیزی پیش می یاد)می تونی خودت رو با ارایش خوشگل کنی.اگه قدت کوتاهه می تونی کفش پاشنه دار بپوشی. اگه موهات کم پشته مسئله ای نیست چون روسری داری.

45_تو بچگی بخشی از عضو بدنت رو به عنوان یه چیز اضافه نمی کنن.(منظورم چیزی غیر از بند نافه). rolling on the floor

46_اوه البته یادم رفته بود که همه اقایون هم(حداقل ایرانی هاش) یه یار تو زندگیشون دامن پوشیدن!.(کل فامیل هم بهشون تا یه شبانه روز خندیدن).

47_ در دنیا هرگز به اندازه ای که در حق تو اجحاف شده در حق موجود دیگه ای نشده با این حال امروزه زن ها رو در هر عرصه ای می بینیم:سیاست، اقتصاد، علم و حتی ورزش!.

48_و غم انگیزترین مزیت اینه که روزی مادر می شی و به موجودی زندگی می بخشی.

49_چراغ هر خونه ای یک زنه.

50_و در اخر اینکه فقط با یک حرکت ناچیز می تونی صد تا مرد رو از خود بی خود کنی.(توضیحی لازم نیست).

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.
 اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد.
بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،
‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده
 بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10
کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم.
اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد.
 آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست.
 پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن
 بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد.
 اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
غضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه
ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره .
 فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن.
 حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده
همين ديگه .. خبر جديدي نيست
قربانت .. مادرت
راستي:‌غضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌
ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم...
 
 

 

 

+ نوشته شده در  89/03/29ساعت 10:23 AM  توسط kiana  | 

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤ 

 

سلام دوستان

اومدم تا ازتون عذرخواهی کنم

مخصوصا از بوی ها که واقعا واقعا شرمنده ام...این مطلبی رو که گذاشتم از خودم نبود و فقط با اجازه ی نویسنده ی وبلاگ دوستم>اونو کبی کرده بودم

و بازم با عذر خواهی های فراوان...میخواستم بگم که واقعا دوستتون دارم

 

 

+ نوشته شده در  88/11/05ساعت 7:34 PM  توسط kiana  | 

سلام دوستان

ایندفعه براتون شماره موبایل چندتا از رپرها رو براتون گذاشتم

(البته به شرطی که براشون مزاحمت ایجاد نکنین)

تضمین میکنم که همشون واقعین ! ! !

رضایا:

۰۹۳۵۵۲۹۰۸۸۷

۰۹۱۹۲۸۲۱۰۳۵

-

اردلان طعمه:

۰۹۱۲۲۱۸۰۴۸۵

-

ارمین2@fm:

09122769153

09363388410

-

فرزاد فرزين پاپ:

09358416860

-

محسن يگانه:

09368975621

اهورا:

09122347680

-

كامي ام سي:

09122503830

-

دياكو:

09121395668

-

بي باك(عشق خودمه):

09126543287

-

ابليس:

09156437687

-

فلاكت:

09329169569

-

استپس:

09122796320

-

هيچكس:09366565236

-

نرگال:

09125342749

-

پيشرو:

09126275862

-

تتلو:

09368536024

-

تيغه:

09122276501

-

تهي:

09352774320

-

حسام ياغوت:

09149910490

-

ساسي شيدي:

09124617732

-

پارازيت:

09111544572

 

                                        new comment

 

+ نوشته شده در  88/06/31ساعت 3:43 PM  توسط kiana  | 

سرگذشت

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤ ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤ ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤ ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

كم‌كم داشتم كلافه مي‌شدم و چيزي نمانده بود كه از كوره در بروم. مادر و خواهرم آنقدر سفارشات الكي و اعصاب خردكن داده بودند كه جز كلافگي چيزي حاصل نمي‌شد و آدم بدتر، از هر چي خواستگاري و عروسي بيزار مي‌شد.

- كامران اين لباس به درد نمي‌خوره عوضش كن!

- كامران موهاتو اونجوري كن!

- كامران فلان ادوكلن را به خودت بزن!

البته اين را مي‌دانستم كه عروسي من كه تنها پسر خانواده بودم بزرگ‌ترين آرزوي خانواده‌ام بود. اما اينكه براي رفتن به مجلس خواستگاري اينقدر حساسيت نشان مي‌دادند، برايم اعصاب خردكن بود، گفتم:

- بابا مگه من كور و كچلم يا اون دخترخانوم از آسمون افتاده پايين كه اينقدر شلوغش كردين؟

مادرم كه بهترين و شيك‌ترين لباسش را پوشيده بود، با خنده گفت:

- اگر تو اين دختر رو مي‌ديدي، مخصوصا با خانواده‌اش آشنا مي‌شدي، اون وقت دليل اين همه شوق و ذوق من و پدر و خواهرات رو مي‌فهميدي. چاره‌اي نبود، خوب مي‌دونستم كه چه بخوام و چه نخوام، بايد آن طور كه آنها دوست داشتند رفتار كنم. خودم اين حقيقت را قبول داشتم كه من از آنجايي كه تك پسر خانواده بودم، به قول معروف خيلي «لوس و عزيز دردانه» بار آمده بودم! البته تا قبل از اينكه به خدمت سربازي بروم، خودم متوجه ضعف‌هاي رفتاري كه ناشي از زياد عزيز شدنم از سوي آنها بود، نبودم اما وقتي به سربازي رفتم و در آنجا كه ديگر نه مادر بود و نه پدر و نه خواهرهايم، آن وقت متوجه شدم كه من چقدر از لحاظ رفتاري و شخصيتي نسبت به بقيه جوانان همسنم عقب هستم! به همين خاطر بود كه وقتي سربازي‌ام تمام شد، عزمم را جزم كردم تا آنگونه كه دوست دارم زندگي كنم، نه به گونه‌اي كه خانواده برايم تصميم مي‌گيرند .

اين تغيير رفتار آن هم پس از 22 سال كمي سخت بود، خصوصا پذيرش آن براي خانواده‌ام مشكل بود، اما آنقدر ايستادگي كردم و «نه» گفتم و قهر كردم و دعوا راه انداختم تا بالاخره آنها پذيرفتند كه من همان پسرك شيرين زبان هفت، هشت ساله نيستم!! اينگونه شد كه رشته دانشگاهي‌ام را خودم انتخاب كردم، شغلم - در حين تحصيل – به انتخاب خودم بودم و... كم‌كم به آن استقلالي كه نياز داشتم رسيدم.

اما با همه اينها، هنگامي كه به 26 سالگي رسيدم و مادرم پيشنهاد داد كه ازدواج كنم. آنها (مادرم و خواهرهايم) بار ديگر شيوه و روش خود را انتخاب كردند و به قول معروف برايم لقمه گرفتند!البته ناگفته نماند كه من خودم نيز به ازدواج بي‌ميل نبودم و در عين حال، چون يقين داشتم كه آنها خير مرا مي‌خواهند، در مورد دخترهايي كه براي ازدواج با من در نظر مي‌گرفتند سخت نمي‌گرفتم.اما زماني كه مادرم دوست قديمي‌اش، زيبا خانوم را ديد و دختر او راكه سحر نام داشت براي من در نظر گرفت، تازه معني تحميل را فهميدم. دو خواهرم كه يك روز همراه مادرم به خانه زيبا خانوم رفته و با تنها دختر او آشنا شده بودند نيز هم عقيده مادرم بودند.

- كامران به خدا شانس در خونتو زده، سحر يك دختر به تمام معنا مناسب است، تحصيل كرده، نجيب، خانه‌دار و زيبا، ديگه چي مي‌خواي؟ ظاهرا من نيز چيز ديگري نمي‌خواستم! هر چه بود، من راضي شدم و بالاخره روز موعود فرا رسيد، روز خواستگاري.

در بين راه مادر درباره دوست قديمي‌اش گفت:

- من و زيبا 35 سال قبل با يكديگر همسايه بوديم. البته زيبا دو سال از من بزرگ‌تر است، از دو خواهر به هم نزديكتر و صميمي‌تر. همان روزها كه بچه محل ما بود خانواده‌اش اصرار زيادي داشتند كه دختر بايد زود شوهر كند. اين طور كه زيبا چند روز قبل مي‌گفت، دوست داشت كه هميشه با يك كارمند ازدواج ‌كنه. شوهرش مرد زحمتكش و آرامي بوده و زيبا را هم خيلي دوست داشته، تا اينكه چهار سال بعد از عروسيشون خدا سحر رو بشون ميده، پس از تولد اين دختر زندگيشون شيرين‌تر ميشه، اما چند سال بعد وقتي كه سحر چهار سالش بوده، يك روز شوهرش دچار خونريزي شديد معده ميشه و تا به بيمارستان برسه تموم ميكنه. به همين سادگي! پس از مرگ پدر سحر، زيبا برخلاف نظر اطرافيانش، با اينكه جوون بوده و قشنگ و هنوز هم هست، اما به درخواست هيچ كدام از خواستگارانش كه كم هم نبودن جواب نمي‌ده و براي اينكه دخترش زير دست ناپدري بزرگ نشه، تمام هم و غم خوشو ميذاره براي تربيت دخترش و به همين خاطر خودش با كار كردن و حقوق شوهر مرحومش خرج زندگي و تحصيل سحر رو فراهم مي‌كنه تا اينكه دخترش ليسانس مي‌گيره و... امروز هم كه قسمتش اينه كه عروس ما بشه!

مادرم كه مثل نوار حرف مي‌زد، مرا بيشتر با دختري كه داشتم به خواستگاري‌اش مي‌رفتم و براي اولين بار بود كه مي‌ديدمش، آشنا مي‌كرد. هنگامي كه به خانه آنها رسيدم دختر زيبارويي با چشماني به رنگ آسمان در را به رويمان باز كرد. ابتدا تصور كردم كه اين دختر سحر است و بي‌اغراق بگويم كه چند ثانيه‌اي محو زيبايي او شدم تا اينكه با ضربه آرنج خواهرم به خودم آمدم. پس از سلام و احوالپرسي بود كه متوجه شدم آن دختر، پرستار مادر زيبا خانوم است، اما رفتار و گفتار آناهيتا آنقدر زيبا و باوقار بود كه كمتر كسي مي‌توانست حدس بزند كه او پرستار يك سالمند است.به هرحال داخل كه شديم و نشستيم سحر برايمان چاي آورد، بار ديگر حرف‌هاي مادر و خواهرانم را تاييد كردم، سحر واقعا دختري كامل و همه چيز تمام بود. دختري كاملا اجتماعي، باشعور، نجيب و صادق، اين يكي را چند روز بعد فهميدم و بسيار زيبا.

مادر و زيبا خانوم ابتدا به ياد روزهاي كودكي‌شان از آن ايام گفتند و خاطره‌هاي مشترك‌شان را تداعي كردند. دو خواهرم نيز مانند دو مامور! دو طرف سحر نشسته بودند و هر چه را كه لازم داشتند از او مي‌پرسيدند و البته هرازگاهي كه سحر براي انجام پذيرايي از كنارشان بر مي‌خاست به من نگاهي مي‌كردند كه:

- واقعا شانس آوردي!

تا اينكه بالاخره مادر سر صحبت را باز كرد. زيبا خانوم نيز حرف آخر را همان اول زد كه:

- از نظر من كي بهتر از آقا كامرانه؟ منتها همونطور كه خودتون هم قبول دارين، در اين مورد خود دختر و پسر هستند كه بايد جواب بدن!

مادر هم حرف دوست قديمي‌اش را تاييد كرد و از سحر خواست تا نظرش را بگويد. او كه لبخندي توام با حزن گوشه لبش نشسته بود، پس از چند دقيقه‌اي سكوت، بالاخره به حرف آمد:

- البته كه اين وصلت براي من مايه افتخار است، اما اگر اجازه بدين من يكي، دو روز فكرامو بكنم، بعد خبر بدهم!اين حرف، آب سردي بود كه بر سر مادر و خواهرانم ريختند! به گونه‌اي اخم كردند و سگرمه‌هايشان در هم فرو رفت كه زيبا خانوم نيز متوجه شد مهمانانش دلخور شده‌اند ولي هر چه كرد دلخوري مادر برطرف شود عاقبت موفق نشد كه نشد!دو، سه دقيقه از پاسخ سحر نگذشته بود كه مادر با چشم به دو خواهرم و آنها نيز با ابرو به من اشاره كردند و خداحافظي كرديم.در راه برگشت، تمام چيزهايي كه مادر و خواهرانم تا دو ساعت قبل در مورد زيبا خانوم و سحر گفته بودند، يك مرتبه رنگ عوض كرد:

- اصلا تقصير ما بود كه شان خودمان را آورديم پايين و آمديم خواستگاري يك دختر يتيم...

- راست گفتند كه نبايد به ظاهر افراد نگاه كرد، خدا به همه كه شعور نداده!

- زيبايي و خوشگلي كه همه چيز نيست!

و من در آن لحظات فقط مي‌خنديدم! لااقل با اين پاسخ منفي، آنها تا چند وقت ديگر حرف از خواستگاري نمي‌زدند.

سه روز از خواستگاري گذشت خانواده من يقين كرده بودند كه قضيه سحر تمام شده است. به همين خاطر مادر حرف آخرش را از طريق تلفن با زيباخانوم زد.

- دستت درد نكنه زيباخانوم، خوب منو پيش بچه‌هام سكه يك پول كردي، از امروز ديگر نه من، نه تو!

چهار زود بعد زودتر از سركار بيرون زدم و قصد داشتم به چند كار شخصي‌ام برسم، اما هنوز صد قدم از شركت دور نشده بودم كه صدايي توجهم را جلب كرد:

- آقا كامران... سلام.

از ديدن آناهيتا پرستار مادر زيباخانوم حسابي تعجب كردم. اصلا انتظار نداشتم او را اينجا ببينم. خود او هم كه متوجه حيرتم من شده بود، تبسمي كرد و گفت:

- حق دارين از ديدن من تعجب كنين، حقيقتش رو بخواين آمدم اينجا، تا باهاتون حرف بزنم. من مي‌دونم كه مادر شما از دست زيباخانوم و سحر دلخور است. ولي من مي‌خواستم دليل جواب منفي آنها را به شما بگويم، چون در آن خانه بلوايي شده و زيبا و سحر مدام با يكديگر در حال دعوا هستند. راستش آنها از آمدن من به اينجا خبر ندارن و من يواشكي نشاني محل كار شما را پيدا كردم. فقط مي‌خواستم شما هم از ماجرا اطلاع پيدا كنين تا خداي ناكرده يكطرفه به قاضي نرويد، همين!

- جريان چيه؟

- قضيه اينه كه سحر چند وقت قبل به يك جوان ديگر قول ازدواج داده بود، البته زيباخانوم از اين مسئله خبر نداشت. در حقيقت اون شب كه سحر اون حرفو زد، زيباخانوم تعجب كرد و تازه پس از رفتن شما بود كه سحر قضيه را براي مادرش تعريف كرد. با همه اينها من فقط آمدم اينجا اين حرف‌ها رو بزنم تا مبادا شما هم مثل مادرتون فكر كنين كه خداي ناكرده زيباخانوم و دخترش قصد تحقير شما رو داشتند...

حرف‌هاي آناهيتا كه تمام شد، من تازه به اين حقيقت پي بردم كه چقدر دختر باشعوري است! آن روز چند ساعت توي خيابان قدم زديم. من قيد انجام كارهاي شخصي‌ام را زدم و آناهيتا نيز – به گفته خودش – كه مدت‌ها بود كسي را براي «درد و دل» كردن پيدا نكرده بود از زندگي‌اش گفت. آن روز بود كه فهميدم آناهيتا دانشجوي سال سوم رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران است و پدرش يك كارگر ساده ساختمان است او بي‌سواد اما فوق‌العاده باشعور و دريادل بوده كه تمام دغدغه‌اش تحصيل و رفاه نسبي فرزندانش بوده و از وقتي كه پدر آناهيتا به دليل فشار كار زياد كمرش را جراحي مي‌كند و خانه‌نشين مي‌شود، آناهيتا برخلاف ميل باطني پدر براي تامين مخارج زندگي آستين بالا مي‌زند و در كنار تحصيل، پرستار افراد سالمند مي‌شود... من نيز از خود و از خانواده‌ام گفتم و اينكه آنها چقدر دوست دارند بر من مسلط باشند.انگار حرف‌هاي ما تمامي نداشت. تا غروب با هم حرف زديم. موقع خداحافظي دچار احساس عجيبي شده بودم. احساسي كه تا آن روز هرگز تجربه‌اش نكرده بودم!

            ك هفته تمام با احساسي كه در وجودم ريشه دوانده بود مبارزه كردم، برايم سخت بود، اما حقيقت داشت، من به «آناهيتا» علاقه‌مند شده بودم! هر وقت به اين احساسم فكر مي‌كردم، دچار واكنش‌هاي گوناگوني مي‌شدم، بعضي وقت‌ها خنده‌ام مي‌گرفت. گاهي مي‌ترسيدم، گاهي وقت‌ها خجالت مي‌كشيدم. چند بار نيز از حرف مردم كه خواهند گفت كامران با يك كارگرزاده و يك كارگر ازدواج كرده است، مي‌ترسيدم. اما هر چه بود، احساسم را نمي‌توانستم ناديده بگيرم! بالاخره نتوانستم دوام بياورم و ده روز بعد به «آناهيتا» تلفن زدم. هنگامي كه «سلام» كردم، تنها هراسم اين بود كه او معني تلفن مرا نفهمد. خوشحالي‌ام هنگامي مضاعف شد كه احساس كردم آناهيتا هم احساس مرا درك كرده است. حداقل اينكه تجربه او از زندگي آنقدر بود كه بفهمد من واقعا عاشقش شده‌ام.فرداي پس از دومين تلفن وقتي با آناهيتا در خيابان قدم مي‌زديم، اولين حرفي كه زد، اين بود:

- كامران تو مي‌دوني كه پدر من يك كارگر ساختماني بي‌سواد است و ما از قشر كارگر هستيم و من تا به امروز شغلم پرستاري از سالمندان بوده و خانه ما انتهاي شهر است.

از آنجايي كه يقين داشتم او اين حرف را مي‌زند، پاسخش را نيز از قبل آماده كرده بودم و به او گفتم:

- به نظر من عشق يعني پلي ميان دو احساس!

اما آناهيتا، به اين راحتي حرف مرا نپذيرفت. او ابتدا و در طول پنج ماه مرا خوب امتحان كرد. بارها و بارها مرا در شرايطي قرار داد كه من متوجه شوم مردم بعدها او را به خاطر ازدواج با يك دختر كارگر ساختماني سرزنش خواهند كرد. آناهيتا دقت كرد كه ببينيد آيا من جا مي‌زنم يا نه؟

تا اينكه بالاخره پس از اين مدت، ظاهرا پذيرفت كه من با عقل و نه از روي احساس تصميم به ازدواج با او گرفته‌ام!

تا اينكه يك روز آناهيتا، از مشكل‌ترين سد راهمان صحبت كرد:

- كامران! هيچ فكر كردي وقتي مادرت بفهمه قصد داري با من ازدواج كني، چه جنجالي راه ميندازه؟

پاسخ اين سوال را نيز از قبل آماده داشتم:

- از نظر من، جايگاه مادرم هميشه محترم خواهد ماند. من احتمال ميدم و مطمئنم كه مادرم اين وصلت رو نمي‌پذيره، حتي خواهرانم. در مورد مادرم مي‌دونم كه تهديدم مي‌كنه، باهام قهر مي‌كنه، توي منزل راهم نمي‌ده، اسم منو ديگه صدا نمي‌كنه و... ولي من، اگر شده به جاي روزي يك بار، روزي سه بار به منزلش مي‌رم، اگر توي خونه راهم نده، كنار در مي‌نشينم تا فقط اونو ببينم. هر قدر اون بهم بي‌احترامي بكنه، من بهش بيشتر احترام مي‌گذارم و خلاصه اينكه، من چون مي‌دانم ازدواج با تو منو خوشبخت مي‌كنه، انتظار هر مشكلي رو دارم!

وقتي اين حرف‌ها را زدم آناهيتا گفت:

- خوشحالم كه مثل من فكر مي‌كني يادت باشه كامران كه مادر تو در قبال ازدواج من و تو هر عكس‌العملي نشان بده حق داره، اين حقيقت رو نبايد فراموش كنيم كه مادرت به حرمت مادر بودن هر حقي را به گردن تو داره، هر چند به قول تو عشق يعني پلي ميان دو احساس! پس مطمئن باش تا موقعي كه اين طوري فكر كني، من هم پاي هر مشكلي مي‌ايستم، اما هر وقت احساس كنم كه از ازدواج با من پشيمان شدي، به فاصله يك چشم بر هم زدن از زندگيت خارج مي‌شم!

           9 ماه بعد از اولين ديدارمان، هنگامي كه دو ماه از عروسي سحر و شوهر دلخواهش مي‌گذشت، من و آناهيتا در يك ظهر غمگين، يكه و تنها، همراه با دو شاهد غريبه به محضر رفتيم و خطبه عقد را خوانديم.

چه نيازي وجود دارد كه بگويم خانواده‌ام چگونه برخورد كردند و تحقيرم كردند و طردم كردند؟ فقط همين را مي‌گويم كه آنها همان برخوردي را كردند كه هر خانواده ثروتمندي پس از شنيدن خبر عروسي تنها پسرشان با يك دختر كارگر و كارگرزاده از خود نشان مي‌دهند!!

از سوي ديگر زيباخانوم و سحر نيز از زور عصبانيت كم مانده بود، ديوانه شوند. آنها آناهيتا را به سوءاستفاده و خيانت محكوم كردند و زيبا خانوم كه از حرف‌هاي آن روز مادرم دل پري داشت، پس از كلي متلك و كنايه به مادر و خواهرهايم، آناهيتا را از خانه‌شان بيرون كردند. سواي اين موضوع، تقريبا همه آشنايان و فاميل من برخوردهاي بدي با من كردند، از تمسخر و تحقير گرفته تا توهين!اما؛ من و آناهيتا خوشبختيم. من نمي‌دانم ديگران خوشبختي و عشق را چگونه تفسير مي‌كنند؟ اما تفسير ما دو نفر اين است: عشق يعني پلي ميان دو احساس.
 

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤
+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 9:23 AM  توسط kiana  | 

تست خودشناسی(شما به کار فکر میکنید-یا به تفریح)؟

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

در هزاره سوم و زندگي ماشيني امروز و هزينه‌هاي بالا، خيلي از شماها براي گذران زندگي، زياد كار مي‌كنيد، تا جايي كه حتي ممكن است چند شيفت كار كنيد و همين امر باعث مي‌شود تا از زندگي عادي خود غافل بمانيد و نتوانيد آن طور كه شايد و بايد به تفريح بپردازيد، پرسش ما از شما اين است، كه شما بيشتر به كار مي‌پردازيد يا تفريح؟ يا آنكه حد وسط را دنبال مي‌كنيد و بين كارتان تعادل برقرار مي‌كنيد. براي اين كه متوجه شويم، شما به كار بيشتر فكر مي‌كنيد يا تفريح، به اين پرسش‌ها، خيلي سريع بايد پاسخ بدهيد، چون اگر بخوانيد، سپس گزينه‌ها را انتخاب كنيد، آنگاه است كه از روي احساستان به آنان پاسخ نمي‌دهيد و نمي‌توانيد ارزيابي درستي از گزينه‌ها داشته باشيد.

1- پنجشنبه، جمعه پيش را چگونه گذرانديد؟

الف – مثل تمام هفته‌ها سركار بودم ب – همراه خانواده و دوستان استراحت كرديم ج – استراحت كردم، اما مجبور شدم بخشي از كارم را در خانه انجام دهم.

2- آخرين باري كه به مسافرت رفتيد. چه زماني بوده؟

الف – سال گذشته ب – شش ماه قبل ج – هفته گذشته

3- بيشتر وقت خود را با چه كساني مي‌گذرانيد؟

الف – همكاران ب – دوستان ج – پدر و مادر و همسر

4- هنگام مرخصي بيشتر چه كار مي‌كنيد؟

الف – شماره همراهتان را به همكارتان مي‌دهيد ب – به فكر برنامه‌هاي كاريتان هستيد

ج – پاسخ مكالمات كاري را نمي‌دهيد؟

5- كدام يك از موارد زير بيشتر براي شما اتفاق مي‌افتد؟

الف – نگران فردا صبح و قرارهاي كاريتان هستيد ب – به خاطر ازدحام كاري مسائل ديگر را فراموش مي‌كنيد ج – تا نيمه‌هاي شب براي تفريح بيدار مي‌مانيد!

6- چند ساعت در هفته كار مي‌كنيد؟

الف – 48 ساعت و بيشتر ب- 17 تا 35 ساعت ج – 16 ساعت

7- آخرين بار كه براي خودتان خريد انجام داده‌ايد؟

الف – آنقدر مشغول بوده‌ايد كه همسرتان برايتان خريد انجام داده ب – تلفني اجناس‌تان را خريد كرده‌ايد ج – هنگامي كه با دوستانتان بيرون بوده‌ايد، خريد انجام داده‌ايد!

8- وقتي با دوستان و اقوامتان هستيد، بيشتر در چه موردي صحبت مي‌كنيد؟

الف – مسائل كاري ب – مسائل شخصي ج – درباره تفريح

9- اگر پول زياد در بانك داريد باز هم كار مي‌كرديد؟

الف – آري ب – شايد ج – خير

10- اگر صاحبخانه بوديد، باز هم دوشيفت كار مي‌كرديد؟

الف – آري ب – شايد ج – خير

ارزيـابـي تـست

اگر از 10 پرسش بالا، به بيشتر از شش پرسش، گزينه «الف» را انتخاب كرده‌ايد، بايد اشاره داشت كه فعاليت كاري شما بيش از حدمعمول است و براي شما كار كردن، اهميت خاصي دارد، شما انرژي زيادي براي كارتان صرف مي‌كنيد، حتي در زماني كه به تفريح مي‌پردازيد، حتما ذهن شما به كار فكر مي‌كند، حتي زماني كه حضور فيزيكي در محل كارتان نداريد، باز هم ذهن شما در محل كارتان قرار دارد؟

 اگر به شش پرسش، گزينه (ب) را پاسخ داده‌ايد، به اين معنا است كه نگرش حال حاضر شما نسبت به كار و استراحت يك نگرش متعادل است. شما روشي آگاهانه و متعادل درباره كار و تفريح داريد و اين مهم يكي از مسائل اساسي براي رسيدن به موفقيت در زندگيتان مي‌باشد.

 اگر به شش پرسش، گزينه (ج) را پاسخ داده‌ايد، به نظر مي‌رسد جزو آن گروه از افرادي باشيد كه كار كردن بيهوده و بي‌فايده است. به نظر شما كار كردن بيهوده و بي‌فايده است و زندگي بيش از آن ارزش دارد كه لحظاتش را با كار كردن هدر دهيد، مهم اين است كه لحظاتي فراموش‌نشدني داشته باشيد. اما يادتان باشد كه كار كردن جوهر انسان است و ما براي داشتن فرداهايي بهتر مجبور هستيم كه فعاليتي هدفمند داشته باشيم كه بي‌شك آرامش و آسايش ما حاصل اين فعاليت مي‌باشد.


تمام این مطالب برگرفته از مجله میباشد

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 10:59 AM  توسط kiana  | 

خواهش ميكنم اينو بخونين!!!

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

شب جعه آخر سال بود و بشرا به همراه دوستانش در مسير قبرستان در حركت بودند تا بر مزار آنان كه امسال عيد را در كنارشان نيستند فاتحه‌اي بخوانند. بشرا در ميانه راه از دختري جوان سخن گفت. دختري زيبا كه مرگ ناگهاني او نقطه ابهامي براي همه اطرافيانش ايجاد و نامزدش را براي هميشه داغدار كرده بود... گلچهره، آن زيبا روي مهربان را همه دوست مي‌داشتند، اما پسر خاله وي عاشقش بود. عاشق، و به هر طريق ممكن سر راهش قرار مي‌گرفت و به او ابراز علاقه مي‌كرد اما گلچهره همچنان بر پاسخ منفي خويش پافشاري و دائما به او تذكر مي‌داد كه بس كن، من فعلا تصميم ازدواج ندارم. ناگفته نماند كه گلچهره ذره‌اي احساس و انگيزه نسبت به پسرخاله‌اش در دل نداشت و از اين رو هرگز نمي‌توانست عشق يك‌سويه او را درك كند. با گذشت زمان، پسرخاله گلچهره به ثروت قابل ملاحظه‌اي دست پيدا كرد، او با خريدن جواهرات گران‌قيمت و يك دستگاه اتومبيل براي تولد گلچهره، در خيال خام خود تصميم داشت كه وي را تحت تاثير قرار داده تا شايد ذره‌اي از مهر خويش را در قلب او بنشاند اما جواب گلچهره حتي بعد از اين همه هدايا فقط نه بود نه! و هدايا را هم قبول نكرد.

به راستي كه حديث عشق حديث پيچيده‌اي است اما هرگز نمي‌تواند يك سويه باشد هرگز! گلچهره روي تخته سنگي نشست و از احساس خويش و اينكه چرا نمي‌تواند او را دوست داشته باشد سخن گفت اما پسرخاله‌اش نمي‌توانست اين موضوع را درك كند كه عشق را نمي‌توان ناخواسته از كسي انتظار داشت حتي اگر آن دختر، دختر خاله باشد! در آن غروب غم‌انگيز براي آخرين بار عشق را التماس كرد، اشك ريخت، غرورش را شكست، دوست داشتن را گدايي كرد، اما گلچهره با مهرباني گفت ديگر هرگز نمي‌خواهد راجع به اين موضوع حتي يك كلمه ديگر سخن بگويد و از روي تخته سنگ برخاست و آنجا را ترك كرد. پسرخاله گلچهره در اندوه خود غرق شد ساعت‌ها گريست، دست‌هايش را سوي آسمان بالا برد و گفت: اي خدا، مرا به زندگي بازگردان مرا اي به پايان رسانيده، آغاز گردان و كمكم كن تا شعله عشق او را در دل خاموش كنم، بتوانم او را فراموش كنم.

رفته رفت در كسب و كار ضعيف، و روز به روز به نقطه ورشكستگي نزديك مي‌شد. سيگار را با سيگار روشن مي‌كرد و از خواب و خوراك افتاده بود. هر كاري مي‌كرد، تا بلكه بتواند عشق گلچهره را فراموش كند اما نمي‌توانست. همه دوستانش او را تمسخر مي‌‌كردند و بر اين عقيده بودند كه وي ديوانه عشق دخترخاله شده است! اما او ديوانه نبود عاشق بود عاشق! گلچهره از دانشگاه فارغ‌التحصيل و در يك شركت خصوصي مشغول به كار و كسب درآمد شد. مديرعامل شركت، جواني خوش‌پوش و تحصيل‌كرده يك كشور اروپايي بود پس از مدت كوتاهي گلچهره عاشق آن جوان شد و مديرعامل بدون هيچ توجهي، علاقه گلچهره به خود را ناديده مي‌گرفت و نسبت به او بي‌تفاوت بود. زمان مي‌گذشت و گلچهره با سعي و تلاش خود موفق شد تا مديرعامل را تحت تاثير عشق خويش قرار داده و او نيز عاشق گلچهره شد تا جايي كه عشق و قصه دوست داشتن آنها در خانواده و فاميل پيچيد. سرانجام آنها با هم نامزد شدند و رفت و آمد فاميلي آغاز و پسرخاله گلچهره آنها را از نزديك مي‌ديد و غصه مي‌خورد تا اينكه نتوانست با حس حسادت خويش مقابله كند و به فكر نقشه‌اي شوم افتاد. عكس‌هايي از گلچهره در آلبوم خانوادگي‌شان بود برداشت و با عكس‌هاي مردهايي ناشناس هماهنگ و روي گوشي موبايل نامزد گلچهره فرستاد، سپس تمام خصوصيات اخلاقي گلچهره از جمله عادت قهوه خوردن او را در ساعت يك نيمه‌شب هر شب كه عادتي بسيار عجيب و خاص بود را براي نامزدش از طريق صداهاي مرداني ناشناس بازگو كرد و نامزد گلچهره تصميم نهايي و غيرمنطقي خويش را بدون تحقيق و بررسي عملي كرد...

گلچهره نامه‌اي را از نامزدش دريافت و بسيار متعجب شد. «با عشق گريه كن ولي كسي را به خاطر عشق گريه نينداز، با عشق بازي كن ولي كسي را با عشق بازي نده و بدان كه درد انسان از گرسنگي نيست. حلقه عشق دروغين تو را برايت فرستادم تا بداني كه ديگر در حلقه عشق دروغين و ساختگي تو اسير نيستم، حقوقت را نيز فرستادم تا بداني ديگر جايي در آن شركت براي تو و امثال تو نيست. دانستم در نگاه كسي كه پرواز را نمي‌فهمد هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر مي‌شوي و من نمي‌خواهم به چشم تو كه چيزي از پرواز عشق نمي‌فهمي يك شكست خورده حقير باشم خداحافظ براي هميشه!»

گلچهره پس از خواندن نامه بارها و بارها به شركت مراجعه كرد و به او تلفن زد اما نامزدش حاضر نبود حتي يك كلمه با او حرف بزند چه رسد به آنكه او را ملاقات كند! قلب گلچهره طاقت اين شكست و آبروريزي در فاميل را نداشت و بر اثر فشار شديد روحي در خانه و سپس در بيمارستان بستري شد. همه او را به چشم يك دختر خيانتكار مي‌نگريستند و سرانجام بر اثر ايست قلبي درگذشت. پسرخاله گلچهره بعد از مراسم خاكسپاري گلچهره به عذاب وجدان دچار و از كرده خويش بسيار پشيمان بود. او هرگز باور نمي‌كرد كه با اين شيطنت چه عواقبي در انتظار اوست. شب‌ها خواب گلچهره را مي‌ديد كه مي‌گفت هرگز او را نمي‌بخشد! به راستي گلچهره از كجا دانسته بود كه پسرخاله‌اش باعث بدبختي و بي‌آبرويي او شده است؟! خلاصه اينكه پسرخاله گلچهره براي آسوده شدن وجدان خويش تصميم گرفت كه نزد نامزد گلچهره رفته و حقيقت را بازگو كند. او آماده هرگونه اتفاقي براي بعد از آن اعتراف بود. بنابراين به سوي شركت حركت و در ميانه راه دائما احساس ندامت و پشيماني مي‌كرد. بالاخره داخل دفتر شركت شد و منشي به وي گفت كه تا دو ساعت ديگر آقاي مدير پرواز كرده و براي هميشه به خارج از ايران مي‌رود و در حال حاضر مديريت شركت را شخص ديگر به عهده گرفته است. پسرخاله گلچهره با سرعت هر چه تمام‌تر به سمت فرودگاه شتافت اما دقيقا لحظه‌اي قبل از رسيدن او به فرودگاه، هواپيما پرواز كرده و رفته بود...! پسرخاله گلچهره تا آخر عمر بايد نداي وجدان خويش را مبني بر ناداني خويش تحمل مي‌كرد!

            

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 9:21 AM  توسط kiana  | 

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤ ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤
پسر:دوستت دارم

دختر:خفه شو

پسر:عاشقتم

دختر:خفه شو

پسر:میمیرم برات

دختر:خفه شو

پسر:فدات شم

دختر:خفه شو

پسر:نوکرتم و خاک زیرپاتم

دختر:خفه شو

پسر:زنم میشی؟

دختر:جدی میگی؟

پسر:خفه شو

نوشته شده توسط:کیانا

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 8:51 AM  توسط kiana  | 

سلام دوستان

ایندفعه چندتا از جدید ترین و زیباترین عکسها"ترجیها قلب"رو براتون گذاشتم البته

یادتون باشه که روی قلب های من راست کلیک نکنین چون گاهی وقتا نتیجه خوبی

نداره و ...روی بعضی از کامپیوتر ها ویروس داره

با تشکر:کیانا

اینم عکسها:

ای دوست سوالی دارم؟؟؟؟

زندگی چیست ؟

تو بگو.....

اگرخنده است چرا گریه می کنیم ؟؟؟

اگر گریه است چرا خنده می کنیم؟؟؟

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟؟؟ 

 اگر زندگیست چرا می میریم؟؟؟

اگر عشق است چرا به ان نمی رسیم؟؟؟

اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟؟؟

تو بگو ....

 

 

 

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 9:32 AM  توسط kiana  | 

دلم را اهنی کردم مبادا عاشقت گردد

ندانستم تو ای ظالم دلی اهن ربا داری

 

 

دلا دیشب چه میکردی تو در کوه حبیب من؟

الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من

 

 

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان

ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

 

 

نگاهی کردی و از خود نگرانم کردی

نگران-ییش نگراه دگرانم کردی

من نظر باد نبودم-تو بک چشم زدن

در چراگاه نظر-چشم چرانم کردی

 

 

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه

یک روز رسد نشاط به اندازه ی دشت

 

 

افسانه زندگی چنین است عزیز

در سایه ی کوه باید از دشت گذشت

 

 

عشق تو همچون افقی بی انتهاست

قلب من خالی ز هر رنگ و ریاست

زندگی با ارزو ها روبه روست

با تو بودن از برایم ارزوست

 

 

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یارو یار به من

یا هر دو بمیریم و به ایان برسیم

 

 

سال ها رسیدم از خودم کیستم؟

اتشم؟

شورم؟

شرارم؟

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــستم؟

 

 

 

دیدمش امروز و دانستم کنون

او به جز من-من به جز او نیستم...

 

 

 

شب های دراز بی عبادت چه کنم؟

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم؟

گویند کریم است و گنه میبخشد

گیرم که ببخشد...

...ز خجالت چه کنم؟

 

 

نمیدانم که دانستی دلیل گریه هایم را

نمیدانم که حس کردی حضورت در سکوتم را

و میدانم که میدانی ز عشق بودنت مستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم

 

 

نمیخواهم به جز من دوست دار دیگری باشی

نمیخواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی

نمیخواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

نمیخواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند

نمیخواهم به غیر از من بگیرد دست تودستی

نمیخواهم کسی یارات شود در راه این هستی

 

 

 

نه...نمیخواهم

نوشته شده توسط:کیانا

(توجه کنید که درشعر بعدی که من مینویسم میتونید نظرتون رو درباره ی اینکه با اون کسی که عاشقش هستید زیر بارون قدم بزنید و...احساستون راجع به این مورد.)

 

 

+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 12:19 PM  توسط kiana  | 

مواد به کار رفته درساخت زنان:

گوشت و استخوان۴۰تا۶۰کیلو

لوازم ارایشی یه من.

عشوه ۴۰خروار.

قر و فر ۵۰دور در دقیقه.

زبان۱۴متر(بر اساس حقیقت)

توانایی بیان۲۰۰۰اسب بخار.

قدرت اشک ریزی۵لیتر در ساعت

اینم ایمیلمه:]

icegirl.kiana2009@yahoo.com

مرسي

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`                                                         …..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
..............……....`’•,,•’`     

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

 …..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’

,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت 8:25 AM  توسط kiana  | 

امروز هم گذشت /....

 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین


و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند


غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم


قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟


و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

توسط عسل بینوا

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت 11:30 AM  توسط kiana  | 

scan00010ay2.jpg

سلام

خوبين؟

مطمئنم كه اين خواننده رو ميشناسين؟

خب اگه هم نميشناسين اسمش"evanescence"هستش...

عاشقشم...خيلي دوسش دارم...خواننده ي باحاليه!

و بعضي ها گفته بودند چندتا عكس بزارم از اين خواننده:

Evanescence_desktop.jpg image by myspaceye

و اما...

"بريتني اسپيرز"

ميميرم براش...

هم خوشگل هم صداي قشنگي داره:

البته فكر نكنم اين بريتني اسپيرز باشه؟!

و اما...

اوریل!

very very very good:

و اينم p!nk:

من این بازیگر(خیلی قدیمی)رو خیلی دوس دارم:

ویوین لی:

 

و دوباره برمیگردیم به نسل امروز

پاریس هیلتون و نیکول ریچی:

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 12:42 PM  توسط kiana  | 

داستان

در کلاس بودم.مادرم تند تند زنگ میزد و میگفت:زود بیا دیگه...!اول فکر کردم اتفاقی افتاده.سریع خودم را به خانه رساندم.دیدم مهمان داریم...(یک پیرمرد و یک پیرزن و یک پسر جوان)در فکر بودم که دیدم همه نگاه ها روی من است.فوری خودم را به اتاقم رساندم و در را پشت سرم قفل کردم.سرم را گذاشتم روی زانوهایم و چند لحظه ای درفکر فرو رفتم که ناگهان...

...ناگهان دسته ی در به صدا درامد.فوری خودم رو حدود دو یا سه متر عقب تر کشاندم.طنین صدای مادرم مرا ارام کرد.در را باز کردم:

-چرا نمیای پایین همه منتظر تو هستند.زود لباساتو بپوش و بیا

-اما...

-اما نداره زود بیا منتظرتیم

با اینهمه سوال که در ذهنم تکرار  میشد لباس هامو پوشیدم و رفتم به سوی مهمانان.پس از مدتی قرار شد که من و سعید بریم توی اتاقم و حرفامونو با هم بزنیم.پس از مکالماتی من به این نتیجه رسیدم که سعید پسری امروزی و با تجربه هستش...

بعد قرار شد که پنجشنبه دوباره بیان واسه خواستگاری...روز پنجشنبه شد انقدر منتظر ماندم اما نیامدند.سرانجام...مادر سعید زنگ زد و با صدایی گرفته گفت:

-سعید تصادف کرده

وقتی این جمله رو  گفت رنگ از رخسارم پرید.فوری لباسهامو پوشیدم و به سوی بیمارستان رفتم.پس از مکالمات کوتاهی سعید گفت که همین جا(بیمارستان)مراسم رو برگزار کنیم...

و...

مراسم رو جشن گرفتیم به سلامتی

نوشته شده توسط:کیانا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عسل خانوم سرکار خوش بگذره...سرررررررررررررررررکااااااااااااااااااار

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                     only green

+ نوشته شده در  88/05/08ساعت 11:36 AM  توسط kiana  | 

غریبه ....

 

 

    نمی دونم تو كی هستی


    غريبه تو سكوتمو شكستی


    كبوتروار در باغ سكوتم


    از اين شاخه به اون شاخه نشستی


    از غصه نترسيدی


    برام زدی و رقصيدی


    از غصه دلم خون بود


    برام خوندی و خنديدی

    تو باغ سكوت من


    برام هزار تا گل دادی


    از غصه رهام كردی


    گفتی ديگه آزادی

    از دنيا دلم خون بود


    كه او چشم تو پيدا شد


    همون دنيای بی ارزش


    برام يك دفعه دنيا شد

    تو رنگ صدات جونه


    پر از دوا و درمونه


    آهنگشو می شناسم


    دلم هميشه می خونه

     

    اما حالا که نیستی ......

    چه کنم با غم دوریت

    نوشته شده توسط:عسل

    + نوشته شده در  88/05/05ساعت 9:25 AM  توسط kiana  | 

    پرسپوليس كيلو چنده؟

    only esteghlal & esteghlaly

    استقلالي هاي گل خودشون رو نشون بدن

    الان اسم چندتاشونو ميگم:

    ستاره(جيگر خودمه)-ايتك(استقلاليش ميكنم)-نگار(طرفدار پر و پاقرص استقلال)-یاس(مهدیه جوون-دوستت دارم)-فاطیما خانوم(bia2rap)-عسل(دنيا دنيا دوسش دارم)و...

     يكيشونم خودمم.

    خدايي اخه كدوم ادم عاقلي مياد طرفدار علي سوسكه ميشه؟ها؟

    به قول نگار:

    ابي تر از انيم كه بي رنگ بميريم

                                    ما شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

    و به قول عسل:

    خون تا ابد سرخ خواهد ماند

                                       البته درون رگ های ابی

    و به قول خودم:

    بيل و كلنگ و تيشه

                                             ابي برنده ميشه

    و به قول ستاره:

    پیروزی تو بشکه

                                            دنبال نون خشکه

     

    استقلالي ها خودشونو نشون بدن...

     

    فقط استقلال و استقلالي

     

                                        علي سوسكه باباي(دايي سوسكه)

    only esteghlal & esteghlali

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    عسل-فدات شم من ميدونم استقلالي هستي...زود بيا كه جا ميموني

    (دوستت دارم -)

    نوشته شده توسط:کیانا

    + نوشته شده در  88/05/01ساعت 12:5 PM  توسط kiana  | 

    نگاه عاشقانمون ،حرفاي شاعرانمون
    قرار بي قراري و گرفتن بهانمون

    لب دريا لب دريا ، لب دريا لب دريا

    قرار دل بردنامون ،دوست دارم گفتنامون
    براي هم به خاطر عشق قسم خوردنامون


    بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


    گفتن قصه هاي خوب ، قصة خورشيدو غروب
    قصة نخلاي جنوب ، لب دريا لب دريا

    صحبت ساحل اميد ، ديدن قوهاي سپيد
    دادن وعده و نويد ، لب دريا لب دريا

    قرار دل بردنامون ،دوست دارم گفتنامون
    براي هم به خاطر عشق قسم خوردنامون

    بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


    ديدن پنهون شدن قصة خورشيد توي آب
    ديدن اون لحظه اي كه آبها ميشه رنگ شراب


    وقتي به دريا مي زنيم دست منو رها نكن
    اون كسي كه دوست داره تو از خودت جدا نكن

    لب دريا لب دريا ، لب دريا لب دريا

    بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

    واقعا شرمندتم کیانا جان

    + نوشته شده در  88/04/30ساعت 1:9 PM  توسط kiana  | 

    دیدین گفتم سرکاریه؟

    خانوم رفته بود خونه عمه اش

    ایتک دستم بهت برسه میکشمت

    اینهمه نگرانم کردی

    + نوشته شده در  88/04/30ساعت 11:7 AM  توسط kiana  | 

    ايتك جووووون دوستت دارم خيلي زياد

    سلام بچه ها

    امروز رفتم تو وبلاگ ایتک جونم:

    http://rozesorati2.blogfa.com

    باور نميكنيد واقعا حالم گرفته اس.ايتك يكي از دوستاي

    خيلي خيلي خيلي خوب من بود.خيلي دختر مهربون...

    وبلاگش هم مثل خودش خوشگل بود

     

    حالم واقعا بده حتي الانم كه دارم اينو مينويسم اشكم سرازير شده...

    خيلي دوستش داشتم

    باورتون نميشه هرروز تو فكرش بودم

    حالا معلوم نيس كجا رفته...حتي مامانشم ازش خبري نداره...

    --------------------------------------------------------------------------------------------

    شايد فرار كرده-شايد تو تظاهرات گرفتنش-شايدم داره مارو

    سركار ميزاره كه فكر نكنم همچين كاري رو كنه...

    نوشته شده توسط:كيانا

     

    + نوشته شده در  88/04/28ساعت 9:4 AM  توسط kiana  | 

    http://love-mahsa-elia.blogfa.com

    تما برين توش

    + نوشته شده در  88/04/25ساعت 11:52 AM  توسط kiana  | 

    اگر ابر بودم میباریدم

     

    اگر باد بودم میوزیدم

     

    اگر مهر بودم میتابیدم

     

    اگر خدا بودم می افریدم

     

    تا بدانی دوستت دارم

     

    اگر ابر بودی به انتظار اشک مینشستم

     

    اگر باد بودی چون برگ خزان خودم را به دستت میسپردم

     

    اگر مهر بودی در پرتو ات خودم را گرم میکردم

     

    اگر خدا بودی به تو ایمان می اوردم

     

    تا بدانی دوستت دارم

     

    اگر هیچ بودی:

     

    از تو ابر سپیدی میساختم

     

    از تو خورشید با شکوهی به وجود می اوردم

     

    تو را نسیم ملایمی میکردم

     

    از تو خدایی بزرگ میساختم

     

                 تا بدانی فقط تو را دوست دارم عســـل جــــــــونم

                

     

     

     

    + نوشته شده در  88/04/25ساعت 8:29 AM  توسط kiana  | 

    هیچ وقت دنبال کسی نباش

     

     

    که بتونی زندگی کنی

     

     

    همیشه دنبال کسی باش

     

     

     که بدون اون نتونی زندگی کنی

    + نوشته شده در  88/04/25ساعت 8:20 AM  توسط kiana  | 

    ...چرا اقتفاقی نمی افتد؟؟؟؟ چرا

    چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ چرا همیشه یادم میره که یک لبخند برایت بفرستم؟

    چرا کسی دلنوشته هام را از روی طاقچه برنمیدارد؟؟؟

    چرا کسی نمیداند که صبحگاهان خورشید از اتاق من طلوع میکند!!!!!!!!!!!!

    وشبانگاهان در چشمهایم غروب میکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    چقدر هوا سرد است لاله ها میلرزند!!!!!!!!!!!!

    بارانهای نقره ای بوی عشق میدهند.قالیچه ها آبی شدند.

    چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    چرا کسی احساس قشنگی را نمیبیند؟؟؟؟؟؟؟؟

    چرا دلها تیره هستند نه خاکستریند وشاید هم بیرنگ!!!!!!!!!

    چرا کسی صدای درد را نمی شنود؟؟

    هوا تمام شد!!

    شبیه هم شدیم!!

    بیا عاشقانه خدا را دنبال کنیم بیا با خدا قرار بزاریم!!!!!!!!!!!!!

    دلم میخواهد دستانت را به شاخه گلی پیوند بزنم

    واز باران خواهش کنم ببارد تا سبز شوی

    ……….دلم میخواهد تا شعری برایت بگویم

    با جملات آبی/ خاکستری/ سیاه

    از یاس ونرگس برایت بنویسم

    تا پنجره ای رو به آفتاب باز شود

    وستاره ها در شب تنهایی تو تو را تنها نگزارند

    دلم میخواهد قطره ای شوم از گوشه چشمت چکه کنم

    ودر کنج لبت محو شوم

    دلم میخواهد تا تصویرت در اشکهایم قاب شود

    چرا هیچ اتفاااااااااااقی نمی اااااااااااااافتد…………….؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     

    بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.com

     

    کیانا جونم ُ نفسم ُ گلم ببخشید دیر شد ولی اومدم

    + نوشته شده در  88/04/24ساعت 8:42 AM  توسط kiana  | 

    یه تست هوش جالب:

    ۳ تا سوال هست.باید اونارو سریع جواب بدی.حق فکر کردن نداری.حالا ببینم چقدر باهوشی؟

    سوال اول:

    فرض کنید در مسابقه دوی سرعت شرکت کردید

    شما از نفر دوم سبقت میگیرید.حالا نفر چندمین؟

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    اگه فکر کردید که نفر اولی کاملا در اشتباهی.اگه شما از نفر دوم سبقت بگیری

    جای اونو به خودتون اختصاص میدی و تو میشی نفر دوم.سعی کن که سوال

    دوم رو بهتر جواب بدی.

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

     

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    سوال دوم

    اگه شما توی همون مسابقه از نفر اخر سبقت بگیرید.نفر چندم میشی؟

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    ..

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

     

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    اگه جواب شما این باشه که شما نفر یکی مونده به اخر هستید بازم در اشتباهید

    بگید ببینم شما چطور میتونید از نفر اخر سبقت بگیرید؟

    (اگه شما از نفر اخر عقب تر باشی خوب شما میشی نفر اخر.میخوای از خودت

    سبقت بگیری؟)

    شما مثل اینکه تو اینکار زیاد ماهر نیستی!

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    سوال سوم(سوال اخر)

    پدر ماری ۵تا بچه داره.اینم اسماشونه:نانا-نونو-نونا-نی نی

    خب حالا اسم پنجمی چیه؟

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

     

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

     

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    ..

     

    .

    .

    .

     

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    پاسخ:نانا؟

    نه.البته که نه.اسم دختر پنجم ماری هست.یه بار دیگه سوال رو بخون

     

    + نوشته شده در  88/04/23ساعت 11:24 AM  توسط kiana  | 

    اگه تو رو دوستت دارم خیلی زیاد"منو ببخش"

     

    اگه تویی اونکه فقط دلم میخواد"منو ببخش"

     

    منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

     

    تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه ادمم

     

    منو ببخش اگه میخوام تو رو واسه خودم

     

    ببخش اگه خیلی کمم ولی زیادی عاشقت شدم

     

    "منــــــــــــــــــــو ببــخــــــــــــــــــش"

    + نوشته شده در  88/04/23ساعت 7:58 AM  توسط kiana  | 

                                               لحظه دیدار نزدیکست

    باز من دیوانه ام.مستم

    باز میلرزد دلم.دستم

    باز گویی در جهان دیگری هستم

    های!نخراشی به غفلتگونه ام را.تیغ

    های!نپریشی صفای زلفکم را.دست

    و آبرویم را نریزی.دل

     

     

    لحظه دیدار نزدیکست...

     

    + نوشته شده در  88/04/21ساعت 2:15 PM  توسط kiana  | 

    سلام به همگی

    من میخواستم یه سایت بسازم تا مطالبامو تو اون بنویسم-به یه سایت ساز برخورد کردم-یه سایت ساختم و مطالبمو تو اون نوشتم-اگه شماهم میخواین یه سایت داشته باشید-به این ادرس مراجعه کنید:

    http://www.vcp.ir

    با تشكر:كيانا

    + نوشته شده در  88/04/18ساعت 12:7 PM  توسط kiana  | 

    ت...و دیگه خودت نبودی

     

    تو دیگه خودت نبودی گفتی کارمون تمومه     

                                  منو عاشق کردی و گفتی عشقمون جنونه

    تو گلوم یه بغض کهنس که همیشه در سکوته         

                                  چرا از عشقای دنیا سهم عشق ما سقوطه

    بی تو غمگینه دل دیوونه بی صدا شدم تو این زمونه     

                               از شلاق بی وفایی تو زخمی تنم خدا میدونه

    بی تو غمگینه دل دیوونه بی صدا شدم تو این زمونه    

                               از شلاق بی وفایی تو زخمی تنم خدا میدونه

    شاید اشتباه من بود شایدم سادگی کردم             

                             اما این تقصیر من نیست اینجوری زندگی کردم

    مثل جون برام عزیزی من به تو بدی نکردم              

                                   تو اگه در کردی عشقم من شکایتی ندارم

    از گلایه های دنیا سهم من فقط سکوت بود          

                               من نفهمیدم از اول عشق ما رو به سفوط بود

    حالا که غریب و تنهام بی تو محکوم به جنونم           

                                 ولی عاشقم هنوزم گوش بده برات میخونم

    بی تو غمگینه دل دیوونه بی صدا شدم تو این زمونه      

                               از شلاق بی وفایی تو زخمی تنم خدا میدونه

    بی تو غمگینه دل دیوونه بی صدا شدم تو این زمونه    

                               از شلاق بی وفایی تو زخمی تنم خدا میدونه

    ببخشید عزیزم دیر شد

    + نوشته شده در  88/04/17ساعت 1:48 PM  توسط kiana  | 

    مرگ ناگهانی مایکل جکسون رو به تمامی طرفدارانش تسلیت میگم:

    + نوشته شده در  88/04/16ساعت 11:37 AM  توسط kiana  | 

    گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

    انجا که ثانیه ها کمرنگ میشود

    در پیچ و تاب جاده تنهایی دلم

    گاهی رسیدن به تو پیرنگ میشود

    اه...ای تو.ای تنها ترین من

    ایا دلم برای تو نیز تنگ میشود؟

    میپرسم ازهزار بار از خودم این سوال

    اما جواب مثل حباب کمرنگ میشود

    سیگار میکشم اسی سبز تازگی

    بعد از تو دود نیز برایم بدرنگ میشود

    و...این منم زنی در استانه فصلی سرد

    راستی دلم برای فروغ نیز تنگ میشود

    + نوشته شده در  88/04/16ساعت 8:14 AM  توسط kiana  |